تبليغاتX
دنیای صنعت نوین

پکن، پاتوق مادران کارآفرین

جایی میان خیابان های شلوغ پکن، کافه ای هست که هشت زن هر ماه دور هم جمع می شوند و به دردسرهای زندگی شان فکر می کنند. هر کدام از این مادران یک کاری راه انداخته و مدیریتش می کند. همه آن ها خوب می دانند که مادر بودن و همزمان مدیریت کردن کسب وکار، چقدر پیچیده و سخت است و این موضوع مشترکی است که آن ها را این جا دور هم جمع می کند و به فکر وا می دارد .
دینا، یکی از این زنان، مادر دو بچه است و یک شرکت مشاوره ای در زمینه فنگ شوی (فن آراستگی محیط) راه انداخته و اداره می کند. او می گوید: «مادر بودن و مدیریت کردن کار و کسب مثل راه رفتن روی بند در یک بلندی است. هر دو کار برایم مهم است؛ بچه ها و خانواده ارزشمندترین چیزهای دنیا هستند ولی احساس رضایت شخصی از این که در سطح وسیع تری هم بتوان کاری کرد هم به همان اندازه مهم است. اما هماهنگ کردن این دو کار مشکلات زیادی دارد .»

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


چگونه انرژي مثبت را تقويت كنيم؟

در اين مبحث سعي مي‌كنيم شما را با راهبردهاي كاربردي در جهت حفظ آرامش و رفع تشويش‌هاي دروني آشنا كنيم،‌ پس بهتر است به اين پيشنهادات توجه كنيد: 
 

 راز اول؛ قضاوت خود را به تاخير بيندازيد:

در اين جهان هيچ حادثه اي بر حسب تصادف نيست و در همه وقايعي كه روي مي‌دهد لطف و رحمت الهي نهفته ‌است.تمام حوادث براي ما پيام‌هايي دارند كه سبب تكامل روحمان مي‌شوند. مثلا شما مي توانيد پيام آن حادثه به ‌ظاهر بد را بعد از گذشت مدت زماني بفهميد و يا حتي ممكن است تا زماني كه زنده هستيد متوجه نشويد زيرا ‌بسياري از اين وقايع، فراسوي درك ما و جزء اسرار الهي هستند و تلاش براي فهم حكمت خداوند، با هوش ‌محدودمان مانند سنجش اقيانوس با پيمانه است. همچنين در ذهن الهي، هيچ از دست دادني وجود ندارد و اگر شما ‌به ظاهر، چيزي را از دست مي‌دهيد معادل آن شيء و يا حتي بالاتر از آن را به دست خواهيد آورد و تمام اين اشيا ‌وسيله اي براي تكامل و زيبايي شما هستند. بياييد كاملا بپذيريم كه در هر موقعيت نامطلوبي، نيكي پنهاني براي ‌همه وجود دارد."ساقي هر چه ريزد لطف اوست."


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


عید سعید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو،

عید عبادت و بندگی بر عموم مسلمانان مبارک باد !


  

قربان بایرامینگیز قوتلی بولسین!
 

كشته شدن در پای محبوب و قربانی كردن خود مهمترین تعریفی است كه مولوی ازعید به

ما می دهد.

     آری عید قربان یاد آور آزمایشهای سخت و سنگین الهی از حضرت ابراهیم (علیه السلام ) و ذبح حضرت اسماعیل (علیه السلام )است. عید قربان بزرگترین عید اسلامى است كه داراى منزلتى والا نزد عموم مسلمانان می باشد.

      عید قربان روز خجسته و مباركى است كه مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدن‏ اعمال حجشان، قربانى مى‏كنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده‏ بود، حلال مى‏گردد، لذا آن روز را عید تلقى مى‏كنند. عیدى كه پس از انجام وظایف ‏سنگین حج، به عنوان جایزه الهى و رهایى از احرام پیش مى‏آید. و هم چنین این روزبراى سایر مسلمانان جهان نیز عید است و احترام ویژه دارد و در تمامی کشورهای اسلامی بین 7-3 روز تعطیل رسمی می باشد. این روز، روز گرفتن جایزه از خداى منان است، روزى است كه در آن‏ انسان‏هاى مؤمن،  باعظمتى كه درهاى بهشت‏ بر رویشان گشوده مى‏شود و باب رحمت الهى باز مى‏گردد،  دست‏هاى آلوده از گناه خویش ‏را به سوى آسمان بلند می كنند و به پیشگاه رحمان و رحیم، درخواست ‏مغفرت و آمرزش مینمایند و حاجت‏هاى فردى و نیازهاى اجتماعى و گروهى خود را با امید استجابت و روا شدن، می طلبند و بسیار عبادت و نیایش می كنند. و قربانى در این روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى سایر مسلمانان نیز سنت موكد است و برآن تاكید فراوان شده است.

           در روایت‏هاى مكررى نقل شده كه در روز عید اضحى قربانى كنید تا گرسنگان وبیچارگان از خوردن گوشت ‏سیر شوند; آنان كه روزها بلكه ماه‏ها توان تهیه گوشت ‏براى خانواده خویش را ندارند، در این روز فرخنده كه براى همگان عید است وبسیار خجسته و
مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت‏ حلال، بى‏منت، سیر شوند.
+ نوشته شده توسط بابکی در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


چگونه بد سخنرانی کنیم؟

 

خط هر اندیشه که پیوستهاند

بر پر مرغان سخن بستهاند

پرده رازی که سخن پروری است

سایهای از پرده پیغمبری است

نظامی

دانشجو ممکن است گاه و بیگاه پشت تریبون رود و بر کرسی سخن قرار گیرد و مثلاً تحقیق و مطلبی را ارائه دهد یا از رساله و پایاننامه خود دفاع کند و یا در میان جمعی به ایراد سخن پردازد؛ اما با روش سخن گفتن و سخنرانی، آشنا نباشد.

 

آن چه در پی میآید، آموزشی معکوس و گاه طنزآمیز در این زمینه است که خاستگاه آن، مطالعات و تجربههای نگارنده بوده و با زبانی ساده، به قلم آمده است؛ ولی امید میرود که با نگاهی ساده خوانده نشود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


انتخاب جانشین

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند ».

+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


پرسش 45 دلاری

يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.

برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»

مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.

برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.»

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

منبع: راهکار مدیریت

+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


رنگ آميزي جدول هاي خيابان

شركتي در مناقصه پروژه رنگ زدن جدول هاي خيابان هاي شهر برنده شد. مديريت شركت تصميم گرفت چند نفر را كه بالاترين توانايي را داشته باشند استخدام كند. بنابراين از داوطلبان آزموني به عمل آورد. در اين آزمون به هر داوطلب يك سطل رنگ و يك قلم مو داده شد و از آنها خواسته شد در زمان مشخصي هر تعداد جدول را كه مي توانند رنگ كنند. در بين داوطلبان كسي بود كه توانست 5 برابر ديگران جدول ها را رنگ بزند. مدير شركت با خوشحالي او را به همراه چند نفر ديگر استخدام كرد. روز اول همه چيز خوب پيش رفت. روز دوم متوجه شدند كارگر برتر نسبت به روز اول افت كاري داشته است. روز سوم تعداد جدول هايي كه كارگر برتر رنگ زد كمتر از كارگران معمولي بود.

در پايان روز، رئيس شركت با ناراحتي به كارگر برتر گفت: «تو آنگونه كه در آزمون وانمود كردي كار نمي كني، حتي از كارگران ديكر نيز كمتر كار مي كني.»

كارگر با قيافه حق به جانب گفت: «روز اول سطل رنگ كنارم بود، اما حالا من كجا و سطل رنگ كجا!»


+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


روز جهانی کوروش کبیر مبارک باد

منشور حقوق بشر کوروش کبیر در «بخش ایران باستان» موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.

ضمن تبریک فرارسیدن روز جهانی کوروش بزرگ به همه ی ایرانیان چندخطی از سخنان و زندگینامه بزرگ مرد تاریخ ایران را به مناسبت این روز عزیز میخوانید:
اينک که به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


روز جهانی کوروش کبیر


7 آبان روز جهانی کورش (Cyrus Day) گرامی باد

 ". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..."                   کوروش کبیر

از تاریخ ۲۲ اکتبر تا ۲۹ اکتبر هر سال هفته جهانی کوروش بزرگ برگزار میشود . اوج مراسم جشن و نشستهای مهم در این باره و بررسی سیر تاریخی جهان در آن دوران در روز ۲۹ اکتبر هر سال برگزار میشود ؛ روزی که سالروز نوشته شدن نخستین بیانیه حقوق بشر به فرمان کوروش بزرگ در سال ۵۳۹ پیش از میلاد است و این روز را " روز کوروش-  Cyrus Day"  نامیده اند .

 اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال 539 پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرارشده است . حدود 2500 سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافت كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمارمي آيد. اين منشور، که بيش از 25 قرن قبل از تصويب اعلاميه حقوق بشر از سوي مردمان ايران زمين و از زبان کورش بزرگ به جهانيان هديه شد، در سال 1350 / 1971 از سوي سازمان ملل متحد به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر جهان شناخته شد و نام سرزمين ما را به عنوان اولين سرزميني که صداي حقوق بشر از آن برخاسته در جهان ثبت کرد.

 و .... کمی در مورد کوروش بزرگ

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر، شاه پارسی (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) ، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون و گسترش تمدن شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان است.

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور(خور) یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان( که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود)، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگاروبابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌‌دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده( در قرآن آیات 83 تا 98 سوره کهف)، چند گانگی وجود دارد اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آنها با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب داراست.

پاینده باد ایران

+ نوشته شده توسط بابکی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


کلاهبرداران تاریخ !!!

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند که با انجام کارهایی که قبلاً کسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری که مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. کلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند:

1- ویکتور لوستیگ Victor Lusting

سلطان کلاهبرداران تاریخ، مردی که برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب ۴۵ اسم مستعار با سابقه بیش از ۵۰ بار بازداشت آن هم فقط در کشور آمریکا، مردی که می‌توانست زیرک‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال ۱۸۹۰ در بوهمیا (کشور کنونی چک) در یک خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال ۱۹۲۰ به آمریکا رفت. سالی که بازار سهام به شدت رشد می‌کرد و به نظر می‌رسید که همه روز‌به‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود که از این موضوع و حماقت ذاتی آمریکایی‌ها سود برد.

در سال ۱۹۲۵ و پس از انجام چندین فقره کلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویکتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهکار خود را اجرا کرد. فروختن برج ایفل!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


آبدارچی و شرکت مایکروسافت

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد.

رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين».

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که درجيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه.

در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ... 

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد:

«من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

    آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت. 

نتيجه هاي اخلاقي:

1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.
2 . اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونرميشي.

3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!

+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


ماجرای جالب : "زرنگ ترین پیرزن دنیا !"
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !
+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


شرایط کار در شرکت گوگل!

زمانی که سر آشپز معروف گوگل ، چارلی آیرز Charlie Ayers ، معروف به شف چارلی، در سال ۱۹۹۹ در گوگل استخدام شد کارمند شماره ۴۰ بود و تنها برای کمتر از ۵۰ گوگلر غذا می‌پخت اما در ماه مه ۲۰۰۵ که گوگل را - بمنظور تاسیس تعدادی رستوران زنجیره ای ارگانیک و با سرمایه و کمک مالی میلیون دلاری سایر کارمندان گوگل - ترک می‌کرد برای بیش از ۱۵۰۰ نفر غذا سرو می‌کرد. تا زمانی که در گوگل بود رابطه نزدیکی با کشاورزان و دامداران منطقه بهم زد و همواره بهترین و سالمترین و تازه ترین ها را از آنها می‌خواست ، جالب است :

تمام گاوها باید فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربی باشد، تمام خوکها باید عاری از نیترات باشند چراکه نیترات باعث سرطان می‌شود، و تمام ماهی ها (ماهی برای رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسیار موثر و مفید است) را باید با قلاب و در حالت وحشی ( و نه با تور و گروهی ) صید کنند تا مزه  بهتری داشته باشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود .
در این حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت : که به خاطر خیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است . به خاطر بی سرمایگی زن و فرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند .
دوستانش همه او را تنها گذاشته و تحت فشار شدید مالی است . مرد به شیوانا گفت که به شدت افسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد .
شیوانا به ترازوی مقابل خود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که نزد من آمدی نشان می دهد که هنوز روزنه امیدی در وجودت هست . از من چه می خواهی؟
مرد سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : همه در این سرزمین می گویند که شما به خالق هستی از بقیه نزدیک ترید ! خواستم برایم دعایی کنید که سختی این مشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا کنید ! در این لحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد .
شیوانا بدون آنکه به مرد نگاه کند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستی می خواهد ، روی یک تکه کاغذ بنویسد . مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت . او از خدا خواست تا سختی و سنگینی مشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات در اختیارش قرار دهد .
شیوانا کاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازو قرار داد . آن گاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو گذاشت . کفه کاغذ بلافاصله بالا آمد . شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آن گاه کاغذ را از روی ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت : برو و چهل روز دیگر نزد من بیا و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است ؟
مرد ، مات و مبهوت کاغذ را گرفت و رفت . چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن را شروع کرد . در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد ، اما این بار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ پر از درخواست هایش را در دستانش پنهان کرده بود .
شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید : آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع تو ایجاد شده؟
مرد با اعتماد به نفس گفت : هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد ، پیدا کنم . اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم . دیگر ناامید نیستم .
دوری زن و فرزند هم برایم قابل تحمل شده است . در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشته ام که در آینده نزدیک جواب می دهد . خلاصه دعای شما کار خودش را کرد .
شیوانا در حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید : در این کاغذها درخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشتی این طور نیست؟
مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت : می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک کنید .
شیوانا کاغذ ها را از مرد گرفت . آن ها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگر یک تکه سنگ بزرگ گذاشت . کفه کاغذها بالا آمد شیوانا مدتی به کاغذها خیره شد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزد او بیاید .
وقتی مرد رفت یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید : استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازوی شما چیست ؟
شیوانا به ترازو خیره ماند و گفت : برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل در خواست کرد .
یکی این که بخواهیم مشکلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دل های ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سر راهمان ، برایمان برزگ و سخت ننماید . راز توفیق این مرد هم همین است . من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتم تاکفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید .
به این ترتیب سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بی اعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیفتد . این مرد اکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعت یافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست .
او اکنون از گذشته خودش و از اطرافیانش بسیار قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ و درخواست جدید بود که از من خواست در کفه ترازو ی آرزوهایش قرار دهم . راز ترازو همین است ! خداوند  یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نه برعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما در مقابل تو را آرام می سازد و قلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترین توفان ها به سلامت عبور کنی . ترازو و راه دوم درخواست از خالق هستی را به ما نشان می دهد.

منبع: مجله موفقیت

+ نوشته شده توسط بابکی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید



5 خاصیت در مداد وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :

1. می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد .
2. گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
3. مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است .
4. چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست . ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است ؟
5. و سرانجام :
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند.

مرد به آرامی گفت:

مایل هستیم رییس را ببینیم.

منشی با بی حوصلگی گفت:

ایشان تمام روز گرفتارند.

خانم جواب داد:

ما منتظر خواهیم شد.

اما اینطور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت:

شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه و کت و شلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد، خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت:

ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.

رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود ... او یکه خورده بود.

با غیظ گفت: خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.

خانم به سرعت توضیح داد:

آه ، نه.

نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت:

یک ساختمان!

می دانید هزینۀ یک ساختمان چقدر است؟

ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. 

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت:

آیا هزینۀ راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟

شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.

آقا و خانم" لیلاند استفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد.

دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.


+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی  

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند . و مردم کشورها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان .مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند.

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت . افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده . عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است.

منبع:www.lovelydubai.blogfa.com
+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


ایمان به خدا

حکایت درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.


ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود و بادستهایش محکم طناب را گرفته بود

در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.


+ نوشته شده توسط بابکی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


کارمندان جديد براي کدام بخش مناسبند؟

براي اينکه تشخيص دهيد کارمندان جديد را بهتر است در کدام بخش به کار بگماريد، مي توانيد به ترتيب زير عمل کنيد:

چند عدد آجر در اتاقي بگذاريد و کارمندان جديد را به آن اتاق هدايت نماييد. آنها را ترک کنيد و بعد از 6 ساعت بازگرديد. سپس موقعيت ها را تجزيه و تحليل کنيد

o       اگر دارند آجرها را مي شمرند، آنها را در بخش حسابداري بگذاريد

o       اگر از نو (براي بار دوم) دارند آجرها را مي شمرند، آنها را در بخش مميزي بگذاريد

o       اگر همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، آنها را در بخش مهندسي بگذاريد

o       اگر آجرها را به طرزي فوق العاده مرتب کرده اند، آنها را در بخش برنامه ريزي بگذاريد

o       اگر آجرها را به يکديگر پرتاب مي کنند، آنها را در بخش اداري بگذاريد

o       اگر در حال چرت زدن هستند، آنها را در بخش حراست بگذاريد

o       اگر آجرها را تکه تکه کرده اند، آنها را در قسمت فناوري اطلاعات بگذاريد

o       اگر بيکار نشسته اند، آنها را در قسمت نيروي انساني بگذاريد

o       اگر سعي مي کنند آجرها ترکيب هاي مختلفي داشته باشند و مدام جستجوي بيشتري مي کنند و هنوز يک آجر هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذاريد

o       اگر اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت بازاريابي بگذاريد

o       اگر به بيرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ريزي استراتژيک بگذاريد

o       اگر بدون هيچ نشانه اي از تکان خوردن آجرها با يکديگر در حال حرف زدن هستند، به آنها تبريک بگوييد و آنها را در قسمت مديريت قرار دهيد.

 

+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


تصویر ذهنی

متن حكايت

شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آنرا به عنوان تكليف منزل براي هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسايل غير قابل حل رياضي داده بود.

*

*

*

*

در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري از وي خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند. اما او موفق به اين كار نشد. پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد. اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.

شرح حكايت

هر فردي خود را ارزيابي مي كند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت كه او چه خواهد شد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد كه باور داريد «هستيد».

 اما بيش از آنچه باور داريد «مي توانيد» انجام دهيد.

 

+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


دوباره شروع میکنم

متن حكايت

از «فورد» ميلياردر معروف آمريكايي و صاحب يكي از بزرگترين كارخانه هاي سازنده انواع اتومبيل در آمريكا پرسيدند: «اگر شما فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد تمام ثروت خود را از دست داده ايد و ديگر چيزي در بساط نداريد، چه مي كنيد؟»

فورد پاسخ داد: «دوباره يكي از نيازهاي اصلي مردم را شناسايي مي كنم و با كار و كوشش، آن خدمت را با كيفيت و ارزان به مردم ارائه مي دهم و مطمئن باشيد بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»

شرح حکایت:

کارآفرینان همیشه بدنبال شناسایی فرصتها بوده اند و با کار و تلاش و همت بلند خویش نیاز مردم را برآورده کرده اند و هیچگاه از شکست ناامید نشده اند.

 

+ نوشته شده توسط بابکی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


دزدی که مامور خدا بود

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.


زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.


زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتومبيل را باز كند.
زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.»


هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!»
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!»


زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.»
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!


زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!»
سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!»


خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود...

+ نوشته شده توسط بابکی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


زندگی

اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید

به نکته‌هاى زير توجه کنيد:

برای دیدن بقیه متن ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


عجيب‌ترين اشتباه مهندسي كشور در رشت

 ابتدا و انتهاي پل جانبازان كه تاكنون حدود 3 ميليارد تومان براي آن هزينه شده، به دليل اشتباه مهندسي، 50 سانتي‌متر اختلاف سطح دارد و به هم نمي‌رسد!

پل جانبازان رشت كه قرار بود در سال 1386 به بهره‌برداري برسد هم اكنون در شرايطي به پيشرفت 72 درصدي دست يافته كه اشتباهات محاسباتي‌اش عجيب‌ترين رويداد مهندسي كشور را رقم زده است. اجراي اين پل  6/102 متري از چهارم تير ماه سال 1385 در دو جبهه كاري آغاز شد كه بنابر محاسبات مي‌بايست در پايان پروژه به يكديگر متصل مي‌شدند، اما هم اكنون و با وجود گذشت 2 سال اشتباهات محاسباتي مانع از اتصال طرفين پل به يكديگر شده است.

هم‌اكنون طرفين ابتدا و انتهاي پل در حالي براي اتصال به يكديگر نزديك شده‌اند كه تازه مشخص شده به دليل اشتباهات مهندسي اين اتفاق به دليل اختلاف سطح طرفين پل هرگز نخواهد افتاد. گفته مي‌شود اين اختلاف به نيم متر مي‌رسد كه در قوانين مهندسي عدد بسيار بزرگي به شمار مي‌آيد.

به گفته مهندسان سازه، طراحي اينگونه پل‌ها پس از سال‌ها اجرا در كشور به قدري ساده است كه حتي در توان دانشجويان مهندسي نيز هست و اين بر ابهامات مسئله بيشتر مي‌افزايد.

در اين رابطه هيچ مقام مسئولي در شهر رشت حاضر به اظهار نظر نيست و تنها محمود فريدوني شهردار رشت در اظهار نظري غيرمستقيم پيمانكار را مقصر معرفي مي‌كند. او معتقد است: «شركت طرف قرارداد اين پل در گذشته به تعهدات خود عمل نكرد و با اعمال مديريت جديد سعي ما بر اين است كه در كوتاه‌ترين زمان اين پل به بهره‌برداري برسد.»

فريدوني البته  نبود جرثقيل حمل نصب تجهيزات پل جانبازان از محل كارگاه ساخت تجهيزات اين پل در حوالي كوچصفهان تا رشت در گذشته را از جمله مشكلات عنوان كرده و مي‌گويد: «البته اين مشكل هم اكنون برطرف شده است».

اين توضيحات در حالي است كه جبار كوچكي‌نژاد، نماينده مردم رشت در مجلس شوراي اسلامي، پل غيرهمسطح جانبازان رشت را لكه ننگي در اين شهر دانسته و همزمان رئيس مجمع نمايندگان گيلان مي‌گويد: «ساخت پل غيرهمسطح جانبازان رشت به دليل غيركارشناسي بودن هزينه زيادي به گيلان وارد كرده است.»

اسدالله عباسي انتقادهاي مردم و مسئولان نسبت به پل غيرهمسطح جانباران اين شهر را نيز وارد مي‌داند، اما با اين حال رييس شوراي شهر رشت هرگونه اظهارنظري در اين رابطه را مغرضانه توصيف مي‌كند.

محمدرضا قاسمي ‌به عنوان مدافع سرسخت اين پل كه طرفين آن دست كم 50 سانتي‌متر اختلاف سطح دارند حتي در پاسخ به نماينده مجلس، نه تنها پل را لكه ننگي براي اين شهر نمي‌داند بلكه از ساخت آن به عنوان سند افتخاري در عملكرد شهرداري رشت نام مي‌برد كه  انگيزه‌اي قوي براي ساخت تقاطع‌هاي همسطح و غيرهمسطح ديگر در اين شهر به وجود آورده است.

او حتي از منتقدان اين پل مي‌خواهد با دست برداشتن از اشكال‌تراشي‌ها و انتقادهاي غيرمنصفانه كمبود نقدينگي و عدم بهره‌مندي اين شهر از بودجه‌هاي ملي را برطرف كنند.

وي ادامه مي‌دهد: «موانع موجود بر سر راه پروژه‌هاي عمراني شهر باران با اشكال‌تراشي و انتقادهاي غيرمنصفانه برطرف نخواهد شد، بلكه كمبود نقدينگي و عدم بهره‌مندي از بودجه‌هاي ملي بزرگ‌ترين مشكل در مسير سازندگي رشت است.»

 تا به امروز براي اين پل 2 ميليارد و 700 ميليون تومان هزينه شده است اما با اتفاق پيش آمده برآورد مي‌شود دست كم يك ميليارد تومان به برآورد اوليه اضافه شود. كارشناسان امر معتقدند در صورت صرف اين هزينه پل جانبازان رشت گران‌ترين پل روگذر در تاريخ مهندسي كشور خواهد بود.

این پروژه را با پروژه های پست قبلی مقایسه کنید و خودتان قضاوت کنید...!!!

لینک پست قبلی

+ نوشته شده توسط بابکی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


نامه  ای به خدا !

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس  نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

  متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی  لرزان نوشته شده بود   نامه  ای به خدا !

 با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و  بخواند.

در نامه این طور  نوشته شده بود :

  خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی م با حقوق ناچیز باز نشستگی می گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد  دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می  کردم.

یکشنبه هفته دیگر عید  است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت  کرده ام.

اما بدون آن پول  چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.

تو ای  خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...   

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و  نامه را به سایرهمکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را  جستجو کردند و هر کدام

چنددلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

 همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته  بودند کار خوبی انجام دهند  خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از  این ماجرا گذشت.

تا این  که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست  رسیدکه روی آن نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !

 همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

 مضمون نامه چنین بود  : 

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .

 با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم  بگذرانیم.

 من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... 

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان  اداره پست آن را

برداشته اند ....!!!!

  

+ نوشته شده توسط بابکی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


نامه‌ي آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش


به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند كه همه‌ي مردم عادل و همه‌ي آنها صادق نيستند. اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد كه به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن دوستي هم هست. مي‌دانم وقتگير است اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آنست كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد.

به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد. از پيروزي لذت ببرد. او را از غبطه برحذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي‌توانيد به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوئيد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اينست كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها ملايم و با گردن‌كش‌ها گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر برخلاف مردم حرف بزند. به پسرم ياد بدهيد همه‌ي حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند. ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از ريختن اشك خجالت نكشد. به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند اما قيمت‌گذاري براي دل بي‌معناست.

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر گفته‌اي را برحق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد و اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد . به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي‌توانيد بكنيد، پسرم كودك كمسال بسيار خوبي است.

 

+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


مدیریت ژاپنی

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابکی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


 

عید سعید قربان  عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو،  عید عبادت و بندگی بر عموم مسلمانان مبارک باد !    


كشته شدن در پای محبوب و قربانی كردن خود مهمترین تعریفی است كه مولوی ازعید به

ما می دهد.

     آری عید قربان یاد آور آزمایشهای سخت و سنگین الهی از حضرت ابراهیم (علیه السلام ) و ذبح حضرت اسماعیل (علیه السلام )است. عید قربان بزرگترین عید اسلامى است كه داراى منزلتى والا نزد عموم مسلمانان می باشد.

      عید قربان روز خجسته و مباركى است كه مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدن‏ اعمال حجشان، قربانى مى‏كنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده‏ بود، حلال مى‏گردد، لذا آن روز را عید تلقى مى‏كنند. عیدى كه پس از انجام وظایف ‏سنگین حج، به عنوان جایزه الهى و رهایى از احرام پیش مى‏آید. و هم چنین این روزبراى سایر مسلمانان جهان نیز عید است و احترام ویژه دارد و در تمامی کشورهای اسلامی بین 7-3 روز تعطیل رسمی می باشد. این روز، روز گرفتن جایزه از خداى منان است، روزى است كه در آن‏ انسان‏هاى مؤمن،  باعظمتى كه درهاى بهشت‏ بر رویشان گشوده مى‏شود و باب رحمت الهى باز مى‏گردد،  دست‏هاى آلوده از گناه خویش ‏را به سوى آسمان بلند می كنند و به پیشگاه رحمان و رحیم، درخواست ‏مغفرت و آمرزش مینمایند و حاجت‏هاى فردى و نیازهاى اجتماعى و گروهى خود را با امید استجابت و روا شدن، می طلبند و بسیار عبادت و نیایش می كنند. و قربانى در این روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى سایر مسلمانان نیز سنت موكد است و برآن تاكید فراوان شده است.

           در روایت‏هاى مكررى نقل شده كه در روز عید اضحى قربانى كنید تا گرسنگان وبیچارگان از خوردن گوشت ‏سیر شوند; آنان كه روزها بلكه ماه‏ها توان تهیه گوشت ‏براى خانواده خویش را ندارند، در این روز فرخنده كه براى همگان عید است وبسیار خجسته و
مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت‏ حلال، بى‏منت، سیر شوند.
+ نوشته شده توسط بابکی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


حکایت زیر را در سایت راهکار مدیریت دیدم، خیلی جالب بود.

کارمند خوش فکر

ساختمان كتابخانه انگلستان قديمي بود و تعمير آن نيز فايده اي نداشت. قرار بر اين شد كتابخانه جديدي ساخته شود. اما وقتي ساخت بنا به پايان رسيد، كارمندان كتابخانه براي انتقال ميليون ها جلد كتاب دچار مشكلات ديگر شدند.

يك شركت انتقال اثاثيه از دفتر كتابخانه خواست كه براي اين كار سه ميليون و پانصد هزار پوند بپردازد تا اين كار را انجام دهد. اما به دليل فقدان سرمايه كافي، اين درخواست از سوي كتابخانه رد شد. فصل باراني شدن فرا رسيد. اگر كتابها بزودي منتقل نمي شد خسارات سنگين فرهنگي و مادي متوجه انگليس مي گرديد. رييس كتابخانه بيشتر نگران شد و بيمار گرديد.

روزي، كارمند جواني از دفتر رييس كتابخانه عبور كرد. با ديدن صورت سفيد و رنگ پريده رييس، بسيار تعجب كرد و از او پرسيد كه چرا اينقدر ناراحت است.

رييس كتابخانه مشكل كتابخانه را براي كارمند جوان تشريح كرد، اما برخلاف توقع وي، جوان پاسخ داد: سعي مي كنم مساله را حل كنم. روز ديگر، در همه شبكه هاي تلويزيوني و روزنامه ها آگهي منتشر شد به اين مضمون: همه شهروندان مي توانند به رايگان و بدون محدوديت كتابهاي كتابخانه انگلستان را امانت بگيرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشاني زير تحويل دهند.

نتیجه: این حکایت مربوط به مدیریت تغییر می باشد که واکنشهای ما را در مقابل تغییرات محیط نشان می دهد.  بجای تغییر ساختار، خط مشی فکری خود را تغییر دهید. 

+ نوشته شده توسط بابکی در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید


قورباغه در نوك برج

متن حكايت

روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدند. هدف مسابقه رسيدن به نوك يك برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، كسي توي جمعيت باور نداشت كه قورباغه هاي به اين كوچيكي بتوانند به نوك برج برسند. شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد: «اوه، عجب كار مشكلي!!»، «اونها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست. برج خيلي بلنده!»

قورباغه هاي كوچيك يكي يكي شروع به افتادن كردند بجز بعضي كه هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشكله! هيچ كس موفق نمي شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف. ولي فقط يكي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يكي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه كوچولو كه بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود كه به نوك رسيد! بقيه قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسيدند كه چطور قدرت رسيدن به نوك برج و موفق شدن رو پيدا كرده؟ و مشخص شد كه برنده مسابقه كر بوده!

شرح حكايت

هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس كننده ي ديگران گوش نديد. چون اونا زيباترين روياها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند، چيزهايي كه از ته دلتون آرزوشون رو داريد! هميشه به قدرت كلمات فكر كنيد. چون هر چيزي كه مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره. پس هميشه مثبت فكر كنيد و بالاتر از اون، كر بشيد هر وقت كسي خواست به شما بگه كه به آرزوهاتون نخواهيد رسيد و هميشه باور داشته باشيد: من همراه خداي خودم همه كار مي تونم بكنم.

+ نوشته شده توسط بابکی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطلب بدهید